کتاب داستانهای آهو دره/ ریزش خون کمتر شده بود. چشمانش سیاهی می رفت. چیز غریب و نامعلومس توس هستی سیاهش می گشت که او را می سوزاند و ویرانش می کرد. با چه زوری پرچین را خراب کرده و در رفته بود...
1 2 3 4 5
عنوان بررسی *
متن بررسی *
0 نظر