مرد اوتیکونی به چرندیات خودش خندید و همان جا ایستاد . او گفت : << اینجا مرز کوه شراب من است . >> او با این بیان قصد داشت کلیسایش را توصیف کند. << می خواهی بعد از این تعریف ها هنوز هم نزد ژنرال بروی ؟ >> فانن اشتیل ، چرا بی فکری می کنی ؟ >> فانن اشتیل ، با نرمی جواب داد و از همکار جدی و سختگیرش جدا شد : << من می خواهم کمی با بی عقلی تلاش کنم . عاقل بودن تا کنون به من تنها میوه تلخ نشان داد است. >>
0 نظر