بشکن شبانه پیکر این تنگ تنگ را ... امشب رها کن از قفس غم نهنگ را ... وقتی شکار آمده گردن نهاده است ... باید زمین گذاشت از این پس تفنگ را ... چشمان تو تجسم صلح است در جهان ... باید به خاک تیره نشانیم جنگ را ... قدری بتاب بر هیجان زمینیان ... بی تاب تر مکن شب و روز پلنگ را ... تا کی به انتظار تو در آب برکه ها ... باید بیفکنیم به اعماق سنگ را ... چشمی سیاه در لب سرخت تنیده است ... آورده در سماع تنت آبرنگ را .
0 نظر