کتاب جانان من : گرمای فوق العاده ای از حرف هایش زیر پوستم خزید . صدایم را در گلو خفه و سکوت را جانشین هر صحبت دیگری کردم. ترسیدم حرفی بزنم و باز میان همان گردابی بیفتم که خلاصی از آن روزگاری جانم را به لبم رسانده بود. نه من دور هر احساس و عواطفی را قلم گرفته بودم و مدت ها پیش قلبم را با تمام تعلقاتش در گورستان فراموشی ذهنم دفن کرده بودم محال بود باز به دام عشق بیفتم....
0 نظر