کتاب کوچه های بی سایه: بگذار بیشتر از یک ناشناس، یک غریبه شاید به قوار? کلماتی که از چشمانت می خوانم و حرف های ناگفته در سینه ات، بشناسمت. بگذار تا همچون یک همراه، یک همسفر که سخت اعتماد می کند و دل می بازد همراهی ات کنم و اعتمادت را جلب نمایم. می دانم از جایی آمده ای پر از دلشوره های هر روزه پُر از زن شدن های زود هنگام و پُر از نگاه های خریدارانه که فرصتی نمی دهد تا رها کنی احساست را موهایت را و حتی بغض فروخورده ات را. خوب می دانم برای آن روزهای سخت هیچ گاه دلتنگ نمی شوی، اما تمامی آن روزهای تیره همچون شب وجودت را صیقل داده و ساخته اند چون از میان خانه ها و کوچه هایی آمده ای که عاقبت به خیری، عبارتی خنده آور است جایی با خانه هایی بی سقف، دیوارهایی بی در و کوچه هایی بی سایه!
0 نظر