کتاب اوراکل: اتاق در تاریکی محض فرو رفته بود … نه چراغ خوابی روشن بود و نه پرده زخیم و تیره اتاق اجازه می داد هیچ نوری از چراغ های داخل کوچه به درون اتاق نفوذ کند! طبق عادت همیشگی اش لحاف کلفت را از روی خودش کنار زده و به زور قرص خوابی که خورده بود به خوابی نیمه عمیق فرو رفته و از عالم و آدم بی خبر بود … شاید در کل یک ساعت از خوابیدنش گذشته بود! از بیرون اتاق صدا می آمد … صدای پا … کسی داشت می دوید … ترسان و هراسان می دوید … تنها عکس العملش به صداهای رعب آور این بود که از دنده چپ بچرخد و طاق باز شود!
0 نظر