کتاب فلامینگوهای بختگان/ گوشی اش را خاموش کرد و گذاشت توی جیبش. بلیت ها را از پیرمرد گرفت و چک کرد. صندلی های یک کوپه را کامل خریده بود. از پله های واگن سه بالا رفت. بعد دست دراز کرد و دست پیرمرد را گرفت که بالا برود. رفتند توی کوپه ی پنجم. پیرمرد نشست و آذر رو به رویش ...
0 نظر