کتاب دار ترمه : دوشنبه بود. یک دوشنبه سرد و ابری. رهام با اضطراب پا به محوطه گذاشت و مراحل همیشگی را طی کرد. قلبش آنقدر تند می زد که حس می کرد هر کسی آنجاست صدایش را می شنود. هزار جمله درهم و برهم توی سرش رژه می رفت و تمرکزش را می گرفت. مضطرب روی صندلی نشست و به سالن خیره شد. ....
0 نظر