کتاب باران عشق/ روی نیمکت گوشه حیاط نشسته بودم. پرنده خیال را پرواز داده بودم؛ به گذشته، که صدای زنگ در، مرا از آن دورها به نیمکت، پاییز و حال بر گرداند. در را خودم باز کردم. همیشه امیدوار بودم پشت در کسی که آرزوی دوباره دیدنش را داشتم ایستاده باشد. اینبار هم مثل همیشه انتظار بیهوده ای بود ...
0 نظر