کتاب مگه من چند نفرم/ دو ساعت است نشستهام روی نیمکت پارک و به یک جمله فکر میکنم. مامان بعدازظهر با یک سینی که دو تا چای و یک کلوچه توش بود وارد اتاقم شد. آمد کنارم? روی تخت نشست. از چشمهایش، که گاه زل میزدند به من و گاه سرگردان این طرف و آن طرف اتاق را نگاه میکردند، معلوم بود میخواهد چیزی بگوید. سکوت کردم و منتظر ماندم حرف بزند.
0 نظر