کتاب اشتیاق: همه وانمود می کردند هیچ مشکلی پیش نیامده ولی میویس سیگار دود می کرد و هم چنان لبخند غم زده و حاکی از قاطعیتش را بر لب داشت. کمی بعد بلند شد و گفت نمی تواند بیش از این بچه هایش را به امید پدر بزرگ و مادر بزرگ شان رها کند. گفت مهمانی جالب و آموزنده ای بوده حالا باید برگردد خانه.
0 نظر