کتاب به سلامتی آقا کمال/ زونکن را زیر صندلی گذاشتم و پیاده شدیم. صد متر آن طرف تر مرغ سوخاری فریتس بود. یک سالن با لامپ مهتابی، میزها و صندلی های پلاستیکی سبز، و پشت پیشخوان، یک مرد چاق داشت همبرگرها را پشت و رو می کرد. خیلی شلوغ بود. پر از ترک ها، دختران خندان و یک میز پر از محصل هرهرکن که شکمشلن را از سیب زمینی سرخ کرده و کوکا پر می کردند.
0 نظر